کوریِِ سفید و کوریِ سیاه!

خرید بک لینک
بر بلندای سایه ی سیاه خویش می نگرد و به خود می بالد. چه بلند است سایه ام چقدر از خودم پیشی گرفته است. وه که چه سیاه است و بالاتر از رنگش رنگی نیست. هرچه پیش می رود سایه اش بلندتر می شود و او نیز بیشتر به خود می بالد.

ناگهان متوجه مسافری از روبه رو می شود. سایه در پیش ندارد سایه اش پشت سرش می آید. با تعجب به او می نگرد. هرچه به اون نزدیک تر می شود سایه ی خودش بلندتر و سایه ی مسافر کوتاه تر می شود و رویش نورانی تر.

در یک نقطه به هم میرسند.مسافر اما هیچ او را نمیبیند زیرا مستقیم به نور می نگرد. امتداد دیدگان مسافر نورانی را می نگرد.

آآآآآآآآه این همه مدت به خورشید پشت کرده بود و لحظه به لحظه به سیاهی سایه ی خویش دلبسته بود. حال رو به سوی خورشید می رود و به سایه ی سیاه خویش پشت کرده است. ولی اینبار دیدگانش از نور خیره کننده خورشید کور می شود.

با خود فکر می کند: اگر سایه ی سیاه خود را ندیده بودم نمیدانستم چقدر سیاه است و هرچه بلندتر میشود در واقع از خورشید دورتر میشوم. اگر به دیگران نمینگریستم به وجود خورشید پی نمی بردم! اگر به خورشید خیره میشدم و باز هم کور میشدم و باز هم هیچ نمیدیدم... 9 آبان 89

زاده ی مهر...

ما را در سایت زاده ی مهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 13 آبان 1395 ساعت: 9:38

صفحه بندی