
دلنوشته 19 تیرماه 1404از بچگی مینوشتم و میکشیدم .کارهام پر بودن از حس، از تخیل، از دلِ کوچکی که دنبال راهی برای گفتن خودش میگشت.ولی هر بار که مینوشتم، یهو میدیدم رفتن سراغ کمدم.نمیدونم دقیقاً دنبال چی بودن،شاید دنبال بهانهای که بگن: "این حرفا درست نیست، این نوشتهها خطرناکن، نباید یه دختر اینجوری بنویسه..."یه بار یه شعر نوشته بودم، اتفاقاً در مدح پیامبر.یه شعر کاملاً محترمانه و مذهبی، چون خانوادهمون با اینکه تحصیلکرده بودن، مذهبی هم بودن.ولی همون شعر، براشون، شد بهانه.گفتن: «این حتماً برای یه پسره، اینا عاشقانهست، این کارا بیادبیه، چرا چون اسم محمد توش بود! (وااااااااااااااااااااای چقدر خوبه که دیگه ذهنم از ناخالصی ها پاک شده و زندگیم از ناپاکی ها !)و اون روز...برای یه دختر ۱۲ سا...
ادامه مطلب